نوزادی را فرض کنید که پس از تولد از پدر ومادرش دور ودر محلّی جدا از غیر نگهداری وبدون هر گونه تماس با انسانی دیگر بزرگ می شود. 
اکنون اگر بپرسند: این موجود تنها  با چه زبانی سخن می گوید؟ 
پاسخ این است که: او به هیچ زبانی نمی تواند سخن بگوید. 
اگر بپرسند: در ذهن این فرد چه می گذرد؟ 
پاسخ این است که: ذهن او خالی خالی است ودر ذهن خالی هیچ گونه فعل و انفعالی صورت نمی گیرد، ودر یک کلمه: این موجود، در حالت نوزادیش ثابت مانده وازهر گونه عقیده وباور، عواطف واحساسات، وخواسته ها وآرزوها کاملاً  بیگانه است.
از این مقدمه کوتاه دو حقیقت روشن به دست می آید: 
1 ـ انسان برای خارج شدن از حالت قوه به فعل وابسته ونیازمند به غیر (:پدر. مادر. خانواده. خویشان. دوستان. محیط. وبه طور کلی: «جامعه») است.
2 ـ  فرد، بدون در نظر گرفتن جامعه ای که در آن بالیده وشکوفا شده از خود چیزی ندارد.